خرید بک لینک

من بعضیارو میبینم، با خودم میگم این یارو بهش میخوره اسمش محسن باشه. و بعد اگه اسمش محمدباقر باشه تعجب میکنم :))

یا مثلا یکی رو میبینم اسمش محسنه ولی قالب صورتش به محسن نمیخوره برام عجیبه :))

خیلی از اسما برام یه شکل خاصی رو تداعی میکنن :))

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

با یارو کلا دو بار توو دانشگاه سلام و علیک کردم، منو گذاشته توی کلوز فرندز اینستاگرامش، چطور چنین چیزی ممکنه آخه :))

بهنظرم بهجای کلوز فرندز، اینستاگرام باید مینوشت لیست منتخب یا یه همچین چیزی :دی

و قبل از اینکه چنین قابلیتی اضافه بشه من بهصورت خودجوش استوریهامو از پنجاه شصت نفری هاید کرده بودم و عملا هیچوقت اون قابلیت بهکارم نیومد :))

پ.ن: روی مود تایید نظرات نیستم، لطفا صبور باشید :))

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

زندگی کردن توی خوابگاه من رو با تیپهای شخصیتیای مواجه کرد که اصلا توی مخیلهم هم نمیگنجید همچین آدمایی وجود داشته باشن. از گوش دادن با صدای بلند به موزیک بگیر تا نَشُستنِ یه هفته در میون ظرفا و رعا

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

کاش میشد چند تا از آدمای همفاز با خودم رو به همراه خانم اسکارلت جوهانسون ببرم یه سیارهی دیگه و در کمال آرامش در کنار هم زندگی کنیم.

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

یکی از ترسهای مامانم اینه که من توی این سن وارد یه رابطه بشم و هروقت میرم خونه و سرم توی گوشیه میگه یه وقت زنِ مازندرانی پیدا نکنی؟ :)) و من هم از اونجایی که آدم بدجنسی هستم همیشه بعد از غذا، موقع تشکر بهش میگم: ایشالا عروسی پسرت :))

شدیدا حساس و کنجکاو میشه :))

پ.ن: از این جهت که این سوء برداشت پیش نیاد که مامانم با دخترای مازندرانی خصومت شخصی داره، اینم توضیح بدم که بهخاطر اینکه توی مازندران درس میخونم میگه :))

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

ماشینم یهکم مشکل پیدا کرد و برای امشب ساعت ۱۲ بلیط گرفتم که برم نمایشگاه کتاب و احتمالا فردا صبح زود که ملخ توو خیابون پر نمیزنه میرسم تهران. و امروز به گوشم رسید که بنزین قراره بهزودی سهمیهبندی بش

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

حدود ساعت ۵ رسیدیم تهران. من خواب بودم. وقتی از خواب پا میشم تا زمانی که کامل لود بشم یهمقدار طول میکشه. بنابراین وقتی دیدم یه عده دارن پیاده میشن فکر کردم منم باید پیاده شم :)) در حالی که اونجا آرژ

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

لامپهای دستشوییمون ازین چشمیدار هاست که وقتی حرکت میکنی روشن میشه. و بعدش سه چهار دقیقه روشن میمونه. وقتی هم خاموش شد با کوچکترین حرکت دست یا جنبشی مجددا روشن میشه.

یکی از هماتاقیامون وقتی میره دستشویی تا نیم ساعت چراغش خاموش میشه. نمیدونم اون توو دقیقا چیکار میکنه :))

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

دارم با گرفتن ترجمههای بچهها و کدنویسی متلب برنامههاشون برای خودم درآمدزایی میکنم، امروز یکی داشت اسنپ میگرفت، گفتم چقدر زده؟ گفت ۶۰۰۰ تومن، گفتم کنسلش کن ۵۰۰۰ تومن خودم میبرمت :)) خلاصه توی همهی زمینهها دارم یه سرکی میکشم :))

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

چیزی ما را به جلو هُل میداد، وقتی تمام برهانهای جهان با صدای بلند و رسا فریاد میزدند: برگرد.غم ما را احاطه کرده بود و اندوه بر ژرفای جانمان چیره گشته بود. فضا برای نفس کشیدن مسموم بود. برخاستیم تا

برچسب: نویسنده: پارسا رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:20

صفحه بندی